آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی
شعر مرا می خوانی؟
"حمید مصدق"
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390 20:58 توسط فعل مجهول
|
من اگر دختر نفرین شده ی اندوهم
یا که از نسل گلی هرزه میان کوهم
تو هم آن آدمک چوبی پیمان شکنی
که فقط لایق آتش زدنی.......
تاکی فال حافظ بگشایم وبرای آمدنت نذر نمایم...؟!!
تسبیحم شاهد است...!
با من بگو آیا این امید عبث است یا روزی از آن من خواهی شد؟!
این روزها فقط روزهایم پر وخالی می شوند .....
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390 23:11 توسط فعل مجهول
|
دلواپس من نباش
عذاب وجدان هم نگیر ،دیگه تنها نیستم
غم نبودنت همیشه با منه
با خیال راحت به بی وفاییهات برس
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 2:12 توسط فعل مجهول
|
من تو را میفهمم
و تو به اندازه سالها از من دوری
نمیدانم تو در اشتباهی
یا من بیهوده درپی تو میدوم
هرچه هست حس عجیبیست
......خواستن تو
تو که بی تفاوت به نگاهم به دوردستها مینگری!!!!!

+
نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390 4:15 توسط فعل مجهول
|