|
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم دوستی های نهان را خنده های ناگهان را بوسه های صادق و سرشارمان را من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم مادران را قلبهای پاکشان را اشکهای نابشان را دستهای گرمشان را حرفهای از صمیم قلبشان را شوروشوق چشمشان را من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم من دروغ بچگان را شیطنتهای همیشه بکرشان را رازشان را پاکی احساسشان را خنده های شادشان را بادبادکهای قشنگ و نازشان را دستهای کوچک وپربارشان را هر نگاه خالی از نیرنگشان را اعتماد خالی از تردیدشان را من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم سایه های کاج های مهربان را بید مجنون ها و برگ نازشان را سروها و قامت رعنایشان را نخلها و ارتفاع نابشان را تاکها و مستی انگورشان را سر کشی های شراب و ... راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم نازهای معشوقان زمان را دل شکستنهای بی منظورشان را بوسه های گرمشان را قهرهای تلخشان را آشتیهای زود هنگامشان را عشقهای آتشین و پر رنگشان را قلبهای بی تاب و تنگشان را آشنایی های پرلبخند شان را و خداحافظی های پر اشکشان را گریه های شوقشانرا ضربه های قلبشان را حرفهای بی حد و مرزشان را من تمام عشق های جاودان را دوست دارم لیلی و مجنونمان را خسرو و شیرینمان را کوه کن فرهادمان را.... یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را دوست دارم دوست دارم دوست دارم می پرستم..... تا ابد هر جا که هستم + نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 2:30 توسط فعل مجهول |
همیشه این گونه است آن گونه که ذهن میترکد میپاشد متلاشی میشود قامت واژه حتی خم نمیشود امااین بار بگذار ببارم بگذار بگریم فقط بگریم نه شعر میشوم نه واژه نه رنگ نه حتی یک خط رودر روی حزن دلتنگی ات و نا محدود پاییز چشم هایت میترکد این سلولهای نیم زندهء مردهء مسلول کجای این ناکجای وانفسا بریزم طرح دلتنگی ات وای از دست این واژه های مکرر پوسیده " دلم گرفته دلم سخت گرفته" دلت گرفته دلت سخت گرفته من کجای بطن تو چشم بر هم زدم کجای گرمای تنت ریشه ام دوید کجای دریای چشم ها یت مهمان خانه های شنی شدم من کجای تو این همه هیچم من چرای این همه تو هیچم من همه تو چرا این همه هیچم چرااین همه هیچ همه تو مرا این همه هیچ نمی فهمد از سر انگشتانت میبارم د ل ت ن گ ی تلخ تلخ من کجای این همه هیچ وول میزنم این همه خود را خالی هیج کجای این همه خود بی مفهوم ناگزیر از خود برای تو میخواهم دیوانه باشم بیا دیوانه باشیم این جور این همه هیچ ساده تر میگذرد تنها دیوانگی برای این همه دلتنگی جا دارد شاید تنها دلتنگی برای این همه دیوانگی شاید هر روز سلام هر روز به امید دیداری زود هر روز من خیلی دیرم خیلی دور هر روز تو را به خدا میسپارم هر روز خود را به خدا میسپارم من کجای هر روز این خود آ را میسپارم به تو هر روز من خیلی دیرم خیلی دور بیا دیوانه شویم این جور ما هم ساده تر میگذریم + نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 4:24 توسط فعل مجهول |
دیروز شیطان را دیدم .در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ؛هیاهو می کردند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود؛ غرور،حرص ،دروغ و خیانت،جاه طلبی و قدرت .هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ها آزادگی شان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را بهم می زد،دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موزیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم ،فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم وآرام نجوا می کنم ، نه قیل وقال می کنم و نه کسی مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی.تو زیرکی و مومن.زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.اینها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند. از شیطان بدم می آمد، حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزندو او هی گفت و گفت وگفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.با خودم گفتم : بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم. تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم.می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم .شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل. اشک های که تمام شد،بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم.که صدایی شنیدم... صدای قلبم را. پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود. + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 4:10 توسط فعل مجهول |
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 23:3 توسط فعل مجهول |
ای همه ی وجودم! باچشمهای مهربانت نگاهم می کنی ولبخند می زنی. همیشه برایم قشنگترین واژه هستی ای مهتاب شبهای تار زندگی ام! ای بهترین نسیم! ای بهترین وبزرگترین پنجره ی آرزو! ای قشنگ ترین نگاه ! ای باصفا ترین صدا ! دربیابان غفلت تشنه بودم به جرعه ای آب محبت سیرابم کردی
وقتی نگاهم می کنی زندگی در من جریان پیدا می کند ای مهربانترین نگاه با تمام وجودم دوستت دارم تنها برای تومی نویسم که عاشقانه دوستت دارم برای تو ای سبز ای سراسر مهر ای جاری تر از رود دوست دارم فریاد بر آورم:آی مردم دنیا من شفاف ترین اشعه ی نگاه خورشید را درخانه ی قلبم به اسارت کشیده ام و از تپش نگاه اوست که قلبم می تپد. پدرم روزت مبارک نگاه روشن تو مژده ی سپیده است شمیم عطر بار سینه ات بهار را به یاد من می آورد میلاد باسعادت مولی الموحدین، امير مومنان حضرت علي ع بر پويندگان راه ولايت و روز پدر بر پدران سخت كوش مبارك باد. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 0:32 توسط فعل مجهول |
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 21:28 توسط فعل مجهول |
در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 17:30 توسط فعل مجهول |
|
| ||||||